مورچه

وبلاگ شخصی محمدرضا

مورچه

وبلاگ شخصی محمدرضا

مورچه

من محمدرضا هستم،12ساله ، کلاس هفتم

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات

داستان محسن و مجید

پنجشنبه, ۲۳ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۵۲ ب.ظ
به نام خدا
یکی بود یکی نبود دو پسر زرنگ بود البته بعضی وقت هاهم شلوغ می کردنداسم یکی محسن  وآن دیگری مجید بود یک روز پدر تصمیم گرفت به مسافرت ببرد پدر می خواست آنها را به  ا یلا م ببردچون پدربزرگ ومادر بزرگ هایم هردو آنجا زندگی می کنند راستی مامانم ایلامی است راستی مابا هواپیما رفتیم مجید که برادر کوچک بودپایین را دید اَ ما حالش بد شد چون با هواپیما رفتن برایش خوب نبودچون قلبش خراب است محسن به هوا پیما سوار شدن را دوست داشت هوا گرم بودوناگهان ازبینی اش خون امد دستمال  پر از خون شد اما نگران نبا شید چون زود بند امد   

ادامه دارد......

  • محمدرضا غلام زاده

نظرات (۱)

  • هادی غلام زاده خاکپور
  • سلام داداشی داستانت رو خوندم خیلی خوب بود منم یکم اصلاحش کردم خوب بخون و جاهایی که اصلاح کردم رو تو داستانت درست کن

    آفرین داداشی من


    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود دو پسر زرنگ بودند، البته بعضی وقت ها هم شلوغ کاری می کردند، اسم یکی محسن  و آن دیگری مجید بود.

    یک روز پدرشان تصمیم گرفت آنها را به مسافرت ببرد .

    پدر می خواست آنها را به  شهر ایلام ببرد، چون پدربزرگ ومادر بزرگ شان در آنجا  زندگی می کردند.

    آنها با هواپیما رفتند.

     مجید که برادر کوچک بود وقتی پایین را دید حالش بد شد، چون مسافرت با هواپیما برایش خوب نبود او قلبش ناراحت بود .

    محسن مسافرت با هواپیما را دوست داشت .

    ادامه دارد......

    پاسخ:
    سلام داداش
    روی چشم الان درست می کنم.
    نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.